تبليغاتX
بابک آنلاین
Take my lips
Kiss me sweet
Take my feelings
Stop me from sweating fear
My sweet nightmares end

I long
I still long
I long
I long so much away - from me - for me

My sweet nightmare ends


Saturnus - I Long




 تاریخ  چهارشنبه 30 شهریور1390;  ||   
______________________________________________________________
ساعت 12:49 یک شب تابستونی

یه سکوت عجیبی وجود داره.
فضا یکم یه جوری شده؛ یه حالت خاصی، یه جورایی معنوی
هدفون توی گوشم، صدای یان تیرسن میاد.
یه آرامش خاصی وجود داره.


ساعت 12:52 شب قدر




 تاریخ  شنبه 29 مرداد1390;  ||   
______________________________________________________________
1- امتحان ها تموم شد. خوب بود. راحت شدیم. بازم با همون سیستم سنتی (پنج شیش ماه عشق و حال، دو سه هفته زجر) این ترم هم به خوبی و خوشی گذشت.

2- ا ِ ی رو گرفتیم. بی شدیم! یکی از هدف های زندگی انجام شد. البته مصاحبه‌ش مونده، البته حلّه! حالا ببینیم میشه توی تابستون پی رو بگیریم یا نه. به هر حال امسال باید پی گرفته بشه.

3- حاجی باس سیکس پَک بشه!! حالا ببینیم چی کارش میشه کرد. آخر شهریور حاجی باس سیکس پَک باشه! میفهمی بدبخت؟!

4- کَتیا! آره کَتیا! باید برم تو کارش ببینم چند چندیم. شایدم پروژه ام رو کَتیایی کردم، نمیدونم ولی.

5- گفتم پروژه، آره کم کم باس ببینیم چه جوریاس. به قول معروف "وقت تنگه". یکم اینور انور کنیم ببینیم چه موضوعی پیدا میشه؛ سعی میکنم یه چیز توپول ردیف کنم.

6- بابک، آدم شو، آدم. میفهمی یا بهت بفهمونم؟ آدم شو.

7- یه جا آرکایو میگه: سو فاک یو ا ِنی و ِی.


فعلا




 تاریخ  سه شنبه 7 تیر1390;  ||   
______________________________________________________________
روز قبلش بود، ممد اومده بود پیشم کار داشت. نشسته بودیم صحبت میکردیم، گفتم راستی از ناصرخان چه خبر؟ گفت آره دیگه اونم بنده خدا مریضه و همین روزاست که بره. منم گفتم آره دیگه بالاخره نمیشه خودمون رو گول بزنیم که، سرطان شوخی بردار نیست. ممد رفت.

خوابیدم. خواب دیدم. خواب دیدم ناصرخان اومده سر یکی از کلاس هامون، خیلی ناراحت و عصبی بود، از مملکت و همه چی می نالید، منم بهش گفتم ناصرخان بیخیال خودت رو ناراحت نکن.

ساعت شیش و نیم بلند شدم مثل عادت همیشگی با همون حالت خواب آلود گوشی رو برداشتم رو رفتم توی فیسبوک، دیدم خبری نیست. خیالم راحت شد. رفتم توی توییتر یه توییت نوشتم: "ديشب خواب ناصرخان رو ديدم. اومده سر يكي از كلاسها، سر پا بود ولي خسته"

رفتم دانشگاه، حول و هوش ظهر بود، جواد پرسید راستی از حجازی چه خبر؟ گفتم اونم بنده خدا مریضه و همین روزاست که بره، دیشب هم که خوابش رو دیدم.

اومدم خونه. نشسته بودیم. یهو صحبت شد و شنیدم که: "بابک، راستی حجازی هم که مُرد."

گفتم ئه، چی میگید؟ جدا؟

حالم گرفته شد، ساعت 8 شد و اخبار هم خبر رو گفت.

منتظر نود بودم و عادل. شروع شد. دیدم راه نداره باید تنها برنامه رو ببینم. اومدم اینور خیره شدم به تی وی. تصاویر اسطوره میومد و حال ما گرفته تر میشد، کم کم صورتم خیس شد، بالاخره اسطوره ما بود آدم عادی که نبود. خلاصه عادل هم انصافا خوب پوشش داده بود و برنامه اش کاملا احساسی بود.

در کل گرچه دل خوشی از ناصرخان نداشتم (به خاطر بازی با جوبیلیوایواتا و همچنین همون فصل وحشتناک) ولی، خدا رحـــــــــــــــــــــــــمتت کند ای اســـــــــــــــــــــطوره




 تاریخ  جمعه 6 خرداد1390;  ||   
______________________________________________________________
1- در این لحظه (اواخر اردیبهشت نود، ساعت یک و هشت دقیقه) سکوت جالبی حکم فرماست؛ این طرفا کم پیش میاد!

2- موهای سفید را چه کنیم؟! زود نبود ای خالق

3- _______

4- امتحانات داره شروع میشه، سخته ولی نشدنی نیست. این چند ترم هم تموم بشه ببینیم چند چندیم.

5- موزیک ِ خوب کم شده.

6- نور نیست حس هست، خس نیست نور هست. (درباره آپ کردن وبلاگ در شب)

7- از استاندارد هم زنگ نزدن، البته که چه خوب!




 تاریخ  جمعه 30 اردیبهشت1390;  ||   
______________________________________________________________
توی این عالم باید سعی کنی که حال کنی یا اینکه حال کنی که سعی کنی. ©




 تاریخ  پنجشنبه 15 اردیبهشت1390;  ||   
______________________________________________________________
صفحه نخست            آرشیو بلاگ            درباره من               RSS
Powered By: www.Blogfa.com ||  Designed By: B. R.